Sunday, April 11, 2010

هجرت

Sunday, April 11, 2010
چه ناب قلب ها می دیدم
که چشم ها کم سو بود
چه سبز واژه ها می شنیدم
که گوش ها سنگین بود
چه پاک دست ها لمس می کردم
که پاکی یک قصه بود

بیداری، بیداری

چه کاری زخم ها، خنجرها پا بر جا
شب های تشویش، چه دراز
چه سرخ، جای تازیانه ها بر این روح
طوفان اشک ها، چه سیاه
چه سوزان آتشی، می گداختم
خطاهای من یا دیگران؟

پشیمانی، پشیمانی

تک پرتوی سفید تر از ماه
کر گشته ام. چه صدایی!
تک دلی سرخ تر از شقایق
کور گشته ام. چه نوری!
تک امیدی سبز تر از برگ های بهار
لمس گشته ام. چه احساسی!

روشنی، روشنی

4 comments:

erfan said...

kheiliiiiiiiiiiiii zibaaa bood!!1 pesar ...waghean ba in ehsas cjera too zaminiiiii!!?
linkesh kardam!

Amir Hassan Khodadadi said...

ghashang bud vali theme gham dasht.
:(

گلاره چگینی said...

چو شاخه ای که امیدش به برگ و باری نیست،

بهار آمده اما ... مرا بهاری نیست ...

.
.
.
نیستی برادر؟
دلم برای دو کلمه حرف حساب تنگ شده بود
و این کارتو خوندم انتقاد که زیاد دارم اما مضمون و مفهوم خوب بود.
درود

sin mim said...

و بعد از هر روشني؟
.
.
.

 
Black Sam © 2008. Design by Pocket